نسخه:
باید دنبال توت فرنگی واقعی بگردی
(که هم بو داشته باشد
هم مزه کود شیمیایی ندهد)
از توی سبد با وسواس دمشان را بگیری بیاوری بالا
سیر نگاهشان کنی
و بعد دندان هایت را یک جوری رویشان فشار بدهی
که صدای پاشیدن زندگی توی مخت بپیچد
چیلییییییییییک
شک نکن که شب ها راحت تر می خوابی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط ایمان جلیلی
|
امروز آخرین جلسه مدرسه بود.
پ.ن: ما هنوز همون خرایی هستیم که 20 سال پیش بودیم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:9  توسط ایمان جلیلی
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:25  توسط ایمان جلیلی
|
اون یه پورتوریکه!
و این مسئله بسیار مهمی است... .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 15:20  توسط ایمان جلیلی
|
باید این دفعه به ابرها بسپاریم، نصف شب شروع کنند به باریدن
بعد، انگار که داریم خواب می بینیم
پرده سبز را آرام بزنیم کنار
پنجره را باز کنیم
و منتظر بمانیم که بوی نم بپاشد توی اتاق
آن وقت نشانت می دهم که
عکس هایت روی دیوار اتاق جدیدمان
چطور خنده شان می گیرد!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:12  توسط ایمان جلیلی
|
+
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 17:47  توسط ایمان جلیلی
|
لذتی که در درس دادن انشا هست، در عفو نیست
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 13:9  توسط ایمان جلیلی
|
از خون دل
نوشتم، نزدیکِ دوست نامه
اِنی رایت
دَهرا من هِجرکَ القیامه
دارم من از
فراقش، در دیده صد علامت
لَیسَت
دُموع عینی هذا لَنا العلامه
و بعد با کمی فاصله
.
.
.
هر چند
کازمودم از وی نبود سودم
من جَرب
المُجرب حلت به الندامه
پرسیدم از
طبیبی احوال دوست گفتا
فی بُعدها
عذاب فی قُربها السلامه
.
.
.
سپس
گر اوفتد
به دستم آن میوه رسیده
بازآ که
توبه کردیم، از گفته و شنیده
شمشادِ خوش
خَرامش در ناز پروریده
چون قطرههای
شبنم بر برگِ گل چکیده
و در نهایت
.
.
.
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
هر چی فکر می کنم نمی
فهمم حافظ ششصد سال پیش چی می زده که می تونسته این جوری شعر بگه.
این جوری داستانی، تصویری، این قدر واقعی... .
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:18  توسط ایمان جلیلی
|
بالا بروی
پایین بیایی
برف ببارد
نبارد
قحطی بشود
نشود
از این ملکت برویم
نرویم
رستورانمان رویا بماند
واقعی شود
خانه مان را بترکانیم
نترکانیم
باغچه داشته باشد یا نداشته باشد
من فقط
ببین!
فقط
یک جا آرام می گیرم...
حالا بخند... هی بخند...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 20:15  توسط ایمان جلیلی
|
فکر کنم باید دنبال یک خانه جدید گشت.
اولین تصمیم بعد بازگشت از خارجه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:5  توسط ایمان جلیلی
|